خرید بک لینک

هرگونه استفاده بدون مجوز کتبی از سوی نویسنده ممنوع می باشد. شماره های تماس و تلگرام 09387218998-09179703235

پس تقصیر کیه؟ xadتقصیر بابام! یا بمب هایی که رو سرش ریختن؟

نمایشنامه نویس:

بابک دهقانی

اشخاص بازی:

جاوید

لیلا

هادی

صحنه اتاق خانه ای را نشان می دهد که کاملا تاریک است. صدای زنگ در به صدا در می آید. لیلا می گوید:

لیلا: کیه؟

صدای پشت در جاوید شوهر لیلا است.

جاوید وارد می شود و کتش را می خواهد از تن خارج کند. لیلا پشت او می ایستد تا کتش را آویزان کند ولی جاوید با عصبانیت به او می گوید:

جاوید: برو کنار خودم آویزان می کنم.

لیلا: خب بزار کمکت کنم.

جاوید: [ با عصبانیت ] گفتم نمی خواد برو کنار.

لیلا کنار می رود و جاوید کتش را آویزان می کند.

لیلا: چیه؟ چرا دوباره عصبانی هستی؟

جاوید: [ نگاهی خشمگین ] مگه بهت نگفتم اینجوری دم در نیا؟

لیلا: مگه چش بود؟

جاوید عصبانی تر از قبل ولی لیلا خود را از او دور می کند، جاوید روی صندلی مینشیند.

لیلا: چرا بهم شک داری؟ مگه کی دم در بود؟ نکنه تو هم بهم نامحرم شدی؟

جاوید: من نه، ولی اونایی که پشت من هستند چی، اونا هم محرمند؟

لیلا: اصلا... اصلا می دونی چیه [ بلند می شود و چادر سرش می کند ] از این به بعد جلوی تو هم این جوری می گردم. تو هم، اینجوری می خوای دیگه؟ منم می شم همونی که تو می خوای. خوبه؟

جاوید دستش را به حالت عصبانیت روی سر خود می کشد. لیلا بلند می شود و از اتاق بیرون می رود. [خارج از صحنه، بعد از چند ثانیه کوتاه]

لیلا: شام می خوری بیارم؟

جاوید: نه، گشنم نیست. خودت بیا، کارت دارم.

لیلا: چی کار داری؟

جاوید: [ کمی مکث ] حالا دیگه برا دیدنتم باید کار داشته باشم؟

با تمام شدن صحبت جاوید لیلا با یه لیوان شربت وارد می شود و می نشیند، جاوید مقداری از شربت را می خورد.

لیلا: جاوید یه چیزی بگم دوباره دعوا شروع نمی کنی؟

جاوید: دوباره چیه؟

لیلا: اجازه می دی...

جاوید: [ با عصبانیت ] دِ اگه یه توله سگ تو این خونه ونگ ونگ می کرد شاید تو دست از این مهمونیات ور می داشتی. تقصیر منه که یه بچه نمی تونم تو بغلت بذارم.

لیلا: خیله خوب، بده.

جاوید: [ جا خورده ] چی؟

لیلا: هر وقت می گم می خوام برم جایی، سریع یه داد و بیداد و بعدش جریان بچه رو وسط می کشی. آخرشم برگه احظاریه دادگاه می دی دستم.

جاوید: مسخره بازی در نیار. جدی گفتم. همه ی زندگی تو پای من تباه کردی.

[ جاوید از جاش بلند می شه و یه گوشه ای از اتاق می ایستد ]

لیلا: منم هزار بار بهت گفتم. تقصیر تو نیست که...

جاوید: پس تقصیر کیه؟ تقصیر بابام یا تقصیر بمب هایی که رو سرش ریختن؟ نمی دونم [ صدای بلند ] خدا من چیکاره بودم؟

لیلا: [ صدای بلند ]هیچ کاره. فقط یه بی گناه [ آرام ] همین.

جاوید در حالی که بینی خودش را گرفته می گوید:

جاوید: یه دستمال بهم بده.

لیلا: دستمال!!! می خوای چیکار؟

جاوید: دماغم داره خون می آد.

لیلا: [ بلند می شود و یه دستمال به او می دهد ] بیا. همش به خاطر اعصابته. دیدی که دکتر بهت چی گفت... [ به طرف کت جاوید می رود. جاوید متوجه شده و با شتاب به طرف کتش می دود. "لیلا با تعجب" ] چته؟!!!

جاوید: هیچی. به کت چی کار داری؟

لیلا: وا ... خوب می خوام ببینم اگه کثیفه بشورمش.

جاوید: نمی خواد، تمیزه.

لیلا: خیلی خوب. برو بشین خونِ دماغت بند بیاد.

[ جاوید می نشیند ]

جاوید: لیلا.

لیلا: بله.

جاوید: یه دقیقه بیا بشین.

لیلا: چشم. [ می نشیند ] بفرمائید. سراپا گوشم.

جاوید: [ بی مقدمه ] من بمیرم تو چی کار می کنی؟

لیلا: [ بی تفاوت ] خب تا سه ماه صبر می کنم بعدش شوهر می کنم.

جاوید: [ با عجله ] قول بده.

لیلا: [ جا خورده ] چه قولی؟!!!

جاوید: قول بده بعد من تنها نمونی.

لیلا: بی غیرت.

جاوید: من نمی زارم تنها بمونی و تو هم قول بده تنها نمی مونی!

لیلا: تو چه جوری می خوای وقتی نیستی من تنها نمونم [ مکث ] چرا نمی فهمی من بعد تو نمی تونم به مرد دیگه ای تکیه کنم. من که غیر تو کسی رو ندارم... اگه کسی رو داشتم شاهد عقدم دو تا مامور نبودن.

جاوید: خب، بابا و مامانت خودشون نیومدن.

لیلا: می یومدن که چی بشه. که دوخترشونو با مهریه یه دست و یه پا بفرستن خونه ی بخت؟

جاوید: الان دیگه خیلی فرق کرده. دیگه از اون خبرا نیست. همه چی عوض شده. آدما، اخلاق ها، فکرا، لباسها... [ مکث ] امروز تو خیابون یه دختری رو دیدم شلوارش تا یه وجب بالای مچش بود، عین کارگرایی که گل لگد می کنن.

لیلا: هر وقت یه چیزی مد می شه. الانم این لباسا مده که البته آقا باهاش مخالفه. فقط چسبیده به همین چیزایی که زنهای عهد قلقله میرزا می پوشن.

جاوید: البته همیشه یادت باشه لیلا خانم، آخرین مد کفنه. تازه اگه عریان گشتن تمدنه پس حیوونا از ما متمدن ترن.

لیلا : چه ربطی داره. نوع لباس پوشیدن یا کوتاهی و بلندیش چه ربطی به تمدن داره؟

جاوید: اگه ربطی نداره پس چرا به این چادر می گی عهد قلقله میرزا؟ ها؟

[ لیلا ناراحت از جاش بلند شده و شربت را از جلوی جاوید بر می دارد ]

لیلا: به جای اینکه این همه غر به جون من می زنی که چی خوبه یا چی بده، برو به همجنسای محترمتون بگو که مدلهای جدید ابرو و مو اومده [ خارج می شود ] برای موهای دست و پاشونم می تونن از اپی لیدی استفاده کنن. صورتشونم بند بندازن تا ریشاشون دیر تر در بیاد.

جاوید: ولی خودمونیم هر چی باشه این شلوار کوتاه پوشیدن خانمها خیلی خوب شده، می دونی چرا؟ [ مکث ] آخه آقایون سر به زیر شدن [ می خندد ].

لیلا: [ با عصبانیت وارد شده و کت جاوید را بر می دارد و پیش جاوید می آید و می گوید ] سر به زیر شدن نه، هیز شدن.

[ لیلا می خواهد خارج شود که ناگهان جاوید متوجه کت می شود و گوشه ی آن را گرفته و می گوید ]

جاوید: کجا؟

لیلا: می رم اینو سر جاش آویزون کنم.

جاوید: [ عصبانی ] لازم نکرده [ کت را می گیرد ] می خوام همین جا آویزونش کنم.

لیلا: آخه اینجا زشته، دم در که چوب لباسی هست. اینجا که کت آویزون نمی کنن.

جاوید: گفتم می خوام اینجا باشه.

لیلا: [ مشکوک می شود ] چی توشه جاوید؟

جاوید: هیچی، فقط می خوام اینجا باشه.

لیلا: [ با عصبانیت و فریاد ] جاوید دیگه نمی زارم زندگیمو به خاطر یه چیز بی ارزش خراب کنی [ کت را می کشد ].

جاوید: هیچ کدوم از اینا نیست، ولش کن. [ کت را از دست لیلا می کشد]

لیلا: پس چی؟ تو رو خدا بگو جاوید.

جاوید: خیلی دوست داری بدونی؟

لیلا: آره.

جاوید: سند آزادی تو!!!

لیلا: [ با تعجب زیاد ] چی کار کردی جاوید؟ [ جاوید کت را آویزان می کند و می نشیند ] تو دوباره رفته بودی دادگاه؟ [ با شک و تردید ] نکنه، نکنه زیر سرت بلند شده؟

جاوید: نه، نه اشتباه فکر می کنی.

لیلا: من اشتباه فکر می کنم یا تو؟ من همش می رم دادگاه دادخواست طلاق می دم یا تو؟

جاوید: نه به خدا، دادخواست طلاق نیست.

لیلا: پس چیه؟ تو سند آزادی منو فقط تو طلاق می بینی. [ پله پله صدایش را بالا می برد ] بابا چرا نمی خوای بفهمی من آزادم. من خوشبختم....

جاوید: صدا تو بیار پائین. آروم.

لیلا: نمی خوام. می خوام همه بفهمن [ با سرعت به طرف کت می رود ] من باید بفهمم [ جاوید هم به طرف کت می رود ] .تو هم نمی تونی جلومو بگیری.

جاوید: گفتم دخالت نکن، ولش کن.

لیلا: چرا؟ چرا دخالت نکنم، مگه زندگی من نیست؟

جاوید: به تو ربطی نداره.

لیلا: نمی خوام وقتی متوجه بشم که تو رو از دستت داده باشم.

[ در همین کشمکش است که ناگهان زنگ در به صدا در می آید و هر دو یکباره از کشمکش باز می ایستند.]

جاوید: حتما بازم دوستای جنابعالین، بفرمائین درو باز کنین.

[ لیلا خارج می شود تا در را باز کند. بعد از چند ثانیه همراه با هادی وارد می شود.]

هادی: [ با لهجه ی جنوبی ] یا الله.

جاوید: [ با تعجب ] بفرمائید.

[ هادی و جاوید با تعجب همدیگر را بغل می کنند. ]

جاوید: چه عجب از این ورا؟...

هادی: رامو گم کردوم، گفتم یه سر به تو بی معرفت بزنم.

جاوید: بی معرفت منم یا تو که هیچ خبری ازت نیست؟

هادی: خوب من خبری ازم نبود، تو چرا خبری از خودت بهم ندادی؟

جاوید: هنوزم مثل قدیما حرفای منو می پیچونیو به خودم تحویل میدی.

لیلا: حالا چرا ایستاده، بفرمائید بشینید.

جاوید: اِ اصلا حواسم نبود. بشین. بشین تعریف کن ببینم تو این مدت کجا بودی. چی کار می کردی. [ هر دو می نشینند.]

هادی: خب، ببینم آقا جاوید باخ، هنوزم باخی یا باختی؟

لیلا: [ با تعجب ] باخ؟ [ جاوید می خندد ]

هادی: تو دوران خدمت جاوید تو گروه موسیقی ستاد بود. آهنگ برا جشنها و مراسما می ساخت. تو گروه یکی هم بود که بچه آذربایجان بود، اسمش وهاب بود. بچه ها بهش می گفتند وهاب ترکه. یه رو تو کار وهاب با زبون ترکی به جاوید می گه: منه باخ. یعنی منو ببین. جاوید فکر می کنه داره اونو مسخره می کنه. سر همین موضوع با هم دعواشون می شه و با اجازه تون دو تاشون یه شب بازداشت می شن. وقتی می یان بیرون تازه آقا جاوید می فهمه که منظور اون بنده خدا چی بوده و اونم می فهمه که باخ کی بوده.

لیلا: [ با خنده ] آها باخ، همون آهنگ ساز بزرگ آلمانی...

جاوید: آره [ رو به هادی ] خب آقا هادی هنوزم صدای دمام و نی همبونت، مو تو تن آدم سیخ می کنه یا نه؟

هادی: [ پوز خندی می زند ] سازمم مث خودم تو شهرم غریبه شده. دیگه نفسی هم برام نمونده که بخوام نی همبون بزنم. دمامم هم شده محرم تا محرم. [ مکث ] راستی قرار بود وقتی یه گروه موسیقی تشکیل دادی منم خبر کنی؟

جاوید: یادمه، دنبالت گشتم ولی خبری از شما نبود.

هادی: بعد عروسی شما که دیدمتون و رفتم، شدم عینهو توپ فوتبال. دائم باهام بازی کردن و به این ور و اون ور پاسم دادن.

جاوید: چند باری که به خونه تلفن کردم مادرت...

هادی: [ با ناراحتی ] مادرم، خدا رحمتش کنه.

جاوید: [ با تعجب ] جدی می گی ...

هادی: ها [ جاوید به لیلا اشاره می کند که از اتاق بیرون برود.]

لیلا: با اجازتون من برم یه چایی بیارم. اصلا حواسم نبود. [ بلند شده و خارج می شود.]

جاوید:خدا بیامرز بهم می گفت کارت گره خورده و برات پا پوش درست کردن، چی شده بود؟

هادی: یه مدت بود که کارم خوب گرفته بود، ولی نامردا برام پا پوش درست کردن. مونم تا اومدوم ثابت کنم که مواد تو مغازه مال مو نیس، یه سه سالی طول کشید. مادرومم تو ای مدت دق کرد و مرد. حتی بنده خدا نتونس عروسی دخترشم ببینه. وقتی اومدوم بیرون دیدم خواهروم ازدواج کرده و رفته مونم حسابی تنها شدم. گفتم بیام اینجا شاید تو غربت یه آشنا پیدا کنم.

جاوید: چرا ما باید نوش دارو پس از مرگ سهراب باشیم؟ ای کاش زود تر با خبر می شدم. شاید می تونستم کمکت کنم.

هادی: [ با لحنی متفاوت ] گذشته ها گذشته. خودت چی کار می کنی؟ از زندگیت راضی هستی؟ هنوزم باخی یا...

جاوید: کارم که مثل قدیم باخم ولی باخ باخته. زندگیمم، خدا را شکر، زن خوبی دارم. بسازه. راستی چند وقت دیگه یه کنسرت اجرا می کنم. دوست داری تو هم بیای؟

هادی: جدی! حتما میام.

جاوید: اگر به ما افتخار بدی رسما ازت می خوام که بیای تو گروه و با ما همکاری کنی. ولی با نی همبون و دمامت.

هادی: بعد مرگ مادرم دیگه نفسی برام نمونده که بتونم بادش کنم.

جاوید: من نفستو چاقش می کنم تو هم نی همبونت رو بادش کن. من تو گروهم به اشکون زن احتیاج دارم.

هادی: پَ همه جوره در خدمتُم.

جاوید: راستی ازدواج نکردی؟

هادی: نه بابا، با کدوم پول؟ دیگه کمتر کسی می یاد که زن زندگی بشه. اغلب زن پولت می شن. ولی خب یکی رو...

جاوید: آهان این شد. کی هست؟

هادی: غریبه نی. آشنان. دختر خالم نرجسه. از بِچِگی می شناسومش. دختر خوبییه.

جاوید: پس بابا دیگه مبارکه. [ شروع به ساز و آواز می کنه که ناگهان برقها قطع می شود.]

جاوید: [ عصبانی ] اَه، بازم سیاهی و تاریکی. لعنت به این تاریکی. تا یه کم می یاد بهمون خوش بگذره...

هادی: [ فندکش را روشن می کند ] به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی یه شمع روشن کن.

جاوید: ولی نور یه شمع نمی تونه تمام اتاقو روشن کنه.

هادی: شاید با نور شمع تو یه شمع دیگه هم روشن بشه...

[ لیلا با یه سینی چای و یه شمع روشن وارد اتاق می شود.]

لیلا: این قطع برق تمام وسایل ما رو داغون کرده. بفرمائید چای. [ چای را جلو یشان می گذارد.] صدای آواز و بشکن میومد. چه خبره؟

جاوید: آقا هادی عاشق شده و می خواد ازدواج کنه.

لیلا: اِ. به سلامتی. آن شاءالله مارم دعوت می کنید دیگه؟

هادی: شما و آقا جاوید رو سر ما جا دارید. حتما باید تشریف بیارید.

لیلا: حالا کی هست به امید خدا؟

هادی: والا هنوز معلوم نیست ولی هر وقت بود شما باید تشریف بیارید. [ بلند می شود ] خب اگه اجازه بدین دیگه از خدمتتون مرخص بشُم.

جاوید: کجا؟ لیلا شام گذاشته.

هادی: ممنونم. اجازه بدین مو برم تا بتونم برا فردا مدارکمو راس و ریس بکنم.

جاوید: چه مدارکی؟ می خوای جایی مشغول به کار بشی؟

هادی: آره، شاید تو شهرداری، باید صبح اول وقت برم اداره مرکزی شهرداری.

لیلا: حالا تا صبح وقت زیاده. شامو پیش ما باشید.

هادی: ممنونم، باید برم.

جاوید: شب رو کجایی؟

هادی: مسافر خونه.

جاوید: چرا مسافر خونه؟ همین الان با هم می ریم وسایلتو بر می داریم می آریم اینجا.

هادی: نه تو مسافر خونه راحتتروم.

جاوید: اگه رفتی مسافر خونه دیگه نه من نه تو.

هادی: آخه...

جاوید: ببین آقا هادی تا وقتی که من اینجا هستم مسافر خونه تعطیل. وقتی مردم...

لیلا: اِ. دور از جون...

هادی: آقا جاوید قدر خانمتو بدون.

جاوید: پس کی قدر منو بدونه؟

لیلا: همیشه همینه.

جاوید: هادی من منتظرتم. [ مکث ] اصلا بیا می خوام ازت تست بگیرم.

هادی: تست چی؟

جاوید: بخوای بیای تو گروه باید تست بدی. باید جوری طوری دمام بزنی که مو تو تنم سیخ بشه. دلم واسه صدای دمامت خیلی تنگ شده.

هادی: نوکر دلتم هستم. اصلا واسه دل خودت می زنوم دریا دل. فعلا با اجازه. [ هر سه خارج می شوند.]

[ بعد از چند لحظه لیلا وارد اتاق می شود.]

لیلا: جاوید. کجایی؟ چشمت می بینه؟

جاوید: الان میام. دماغم دوباره خون اومده.

لیلا: [ در حالی که آرام به سمت کت می رود ] می خوای چیزی برات بیارم؟

جاوید: نه.

[ لیلا در حال گشتن کت است که جاوید به پشت سر او می رسد و او را می بیند ]

جاوید: یه دوستی داشتم که [ لیلا جا می خورد ] می گفت زن می دونی یعنی چی؟ گفتم نه. گفت ز یعنی زبون، ن یعنی نفهم. اون موقع بهش خندیدم ولی الان می بینم که راست می گفت. آدما تو تاریکی فکر می کنن نمی بینیشون، به خاطر همین هر کاری می کنن.

لیلا: خیلی خب. دیگه سراغ کتت نمی رم ولی تو رو خدا بهم بگو توش چیه.

جاوید: یه بار بهت گفتم خودت می فهمی.

لیلا: باشه، بازم بهت اعتماد می کنم. به هر حال هر چی باشه تو شوهرمی، بد منو نمی خوای. من زیاد فضولی کردم. معذرت می خوام.

جاوید: امیدوارم [ برقها می آید.]

لیلا: خدا را شکر. راستی کار کنسرتت چی شد؟

جاوید: داریم تمرین می کنیم. دیگه آخرشیم، شاید هفته ی دیگه اجرا کنیم [ زیر لب ] اگه هفته ی دیگه ای باشه.

لیلا: چیزی گفتی؟

جاوید: چی؟ هیچی گفتم هفته ی دیگه اجرا داریم.

لیلا: چه طوری می خوای این همه آهنگو برای مردم اجرا کنی؟

جاوید: [ پوز خند ] کی گفته قراره همه ی آهنگا رو براشون اجرا کنیم؟

لیلا: نه منظورم این بود که، تو این همه آهنگ ساختی. الانم داری یه سری از آهنگاتو تمرین می کنی برا اجرا. اومدیم یکی از وسط جمعیت ازت یه آهنگی رو خواست که شما اون آهنگو تمرین نکردین، اون وقت چی کار می کنین؟

جاوید: [ پوزخند ] ما فقط صدای کسایی رو می شنویم که ازمون آهنگی رو می خوان که تمرین کردیم.

لیلا: خوب اینجوری که یه سری ناراضی از سالن می رن بیرون.

جاوید: نه، وقتی صدا از بین جمعیت باشه ما هم اون آهنگو بزنیم کسی دیگه ناراحت نمی شه. اونم مجبوره راضی باشه و آهنگو گوش بده.

لیلا: خوب اینجوری که خیلی بده.

جاوید: رسم روزگار همینه لیلا جون. برای سیر شدن باید یه تخم مرغ بشکنی تو روغن داغ.

لیلا: راستی آقا هادی چرا بهت گفت دریا دل؟

جاوید: ای داد بی داد، آخه تو پادگان به قول خودشون سنگ صبورشون بودم. با سنگم هم پل می سازن هم دیوار.

لیلا: به نظر خودت با این دلت چی کار کردی؟

جاوید: [ به لیلا نزدیک می شود ] به نظر خودم پل ساختم. چون معمارش تو بودی.

لیلا: خودتو لوس نکن. این حرفا رو رو در و دیوارم می شه بخونی.

جاوید: آره قبلا عشقها دیواری بود ولی الان فقط طرح روی دیواره.

لیلا: چیه؟ امشب خیلی رومانتیک شدی. تا حالا این حرفا رو ازت نشنیده بودم.

جاوید: زبون برا وقتیه که کاری رو با عمل نتونی انجام بدی اما وقتی می شه دوست داشتنو با عمل بگی چرا به زبونش بیاری؟

لیلا: گاهی گفتن تاثیرش زیاد تر از عمله.

جاوید: اثرشم کمتره.

لیلا: [ متلک وار ] ما که تو این چند سال که زن جنابعالی بودیم نه زبونی شنیدیم نه عملی دیدیم. تازگی ها هم عشق جنابعالی رو توی یه پاکت با مهر دادگستری می بینیم.

جاوید: خب شاید اینم یه جور عشق باشه.

لیلا: [ عصبانی ] آره، راست میگی. عشق جنابعالی اینه که دائم من جلوت التماس کنم و به پات بیفتم.

جاوید: مثل اینکه دلت خیلی پره. تا حالا ندیده بودم اینجوری صحبت کنی.

لیلا: آره دلم پره. دیگه به اینجام رسیده. الان چند وقته هر روز داری یه بازی جدید از خودت در می یاری. همشم از اون روزی شروع شد که فهمیدی بچه دار نمی شی. خدا رو هزار مرتبه شکر که مشکل از طرف من نیست و الا منو میکشتی. اصلا چی تو اون کت لعنتیه که من نباید ازش سر در بیارم؟

[ جاوید سرش گیج می رود و آرام روی یک صندلی می نشیند.]

جاوید: خیلی دوست داری بدونی؟

لیلا: آره، چون حقمه.

جاوید: کت منو بیار.

[ لیلا کت را می آورد و و جاوید آن را می گیرد ولی اصلا حالش خوب نیست.]

لیلا: چت شده؟ چرا رنگت پریده؟ حتما دوباره سر تمرین چیزی نخوردی و تا خونه هم پیاده اومدی که فکرت باز بشه. برم یه چیزی بیارم بخوری؟

جاوید: هیچی نمی خوام. مگه نمی خواستی بدونی تو کت من چیه.

لیلا: آره می خوام بدونم ولی فکر نکنم چیزی که توی کت تو هست با ارزشتر از خود تو باشه. گر چه می تونم حدس بزنم که چیه.

جاوید: بیا. بگیر و بخونش. [ لیلا نامه ها را می گیرد و همان موقع دوباره برق قطع می شود.] ولی بدون که دوست دارم، این دفعه به موقع برق قطع شد.

لیلا: اگه فکر کردی که صبر می کنم که برق بیاد بعد بخونمشون اشتباه فکر کردی. [ کبریت روشن می کند ] اینطوری می خونمشون. [ نامه ی اول را باز می کند و شروع به خواندن می کند. بعد از چند لحظه فریاد شادی می کشد.] وای خدا، باورم نمیشه، بی رحم تو چطور تونستی اینو از من قایم کنی؟ به مادر شدن منم حسودیت میشه؟ خدایا شکرت.

[ صدای در می آید، هادی وارد می شود.]

هادی: جاوید، جاوید. چرا در خونه رو باز گذاشتید؟ جاوید خونه ای؟

لیلا: بفرمائید تو آقا هادی، بفرمائید. جاوید خونس ولی روش نمی شه حرف بزنه. آخه داره بابا می شه.

هادی: ویییییی. پَ دیگه لازم شد از همین جا براش نی همبون بزنم. بذار آمادش کنم.

[ لیلا کبریت دیگری روشن می کند.]

لیلا: بذار ببینم این یکی چیه؟ [ نامه را باز می کند و می خواند ] اِ، اِ، جاوید، جاوید، این آزمایش برای تو؟، یا فاطمه ی زهرا، جاوید، جاوید تو رو خدا بگو دوروغه. تو رو خدا اذیتم نکن [ فریاد ] آخه آخه تو که سرطان خون نداشتی، من با این بچه جاوید جاوید

هرگونه استفاده بدون مجوز کتبی از سوی نویسنده ممنوع می باشد. شماره های تماس و تلگرام 09387218998-09179703235

برچسب: نویسنده: لیلا کریمی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 2:50

صفحه بندی