هرگونه استفاده بدون مجوز کتبی از سوی نویسنده ممنوع می باشد. شماره های تماس و تلگرام 09387218998-09179703235
نمايشنامه زاغ بور
نويسنده بابك دهقاني
اقتباسي وفادارنه از داستان "آوازي براي وطن"
اي خانوما، اي آقايون سلام ما بر شما
مي خوايم باتون حرف بزنيم
چند كلمه بي ريا باب پسند شما
...........................
راوي: بچه ها سلام. حالتون خوبه؟ ناز و قشنگ و خوب هستين؟ با ادب و تميز هستين؟ خوب حالا كه اينقدر خوبين با ادب و تميزين، قصه دارم براتون يه قصه ي خوب و قشنگ براي گلهاي رنگارنگ.
يكي بود يكي نبود. زمانهاي دور رو يادتون نيست شما ها ولي ما بزرگترها .....................
قصه ي امروز ما در مورد يه پرنده اي هستش كه اسمش زاغ بور بود. اين زاغ بور قصهي ما چند روزي بود كه كف قفس مثل مرده ها افتاده بود و همش يه شعر رو زير لب زمزمه مي كرد.
زاغ بور: كو، كو، كو وطنم ... كو، كو، كو وطنم ...
صاحب زاغ بور كه ديگه از شنيدن اين آواز خسته شده بود، مي آد و مي گه: حالا كه تو دوست داري دنبال زادگاه خودت بگردي حرفي نيست من هم در قفس رو باز مي كنم و تو رو از اينجا بيرون مي كنم.
راوي: بله بچه ها زاغ بور وقتي ديد ديگه توي قفس نيست، پر زد و از خونه صاحبش دور شد.
صاحب زاغ بور گفت: وطن اين پرنده حتما از قفس طلايي من با صفاتر است. كاشكي بال داشتم، دنبالش مي رفتم تا ببينم وطن او كجاست!
راوي: زاغ بور پرواز كرد و رفت تا به يك درخت سپيدار سرسبز رسيد. درخت وسط يك دشت بزرگ بود. آرام روي شاخه ي سپيدار نشست، بال هايش را به هم زد و شروع كرد به آواز خواندن.
زاغ بور: كو، كو، كو وطنم... كو، كو، كو وطنم...
سپيدار با برگ هاش به او كف زد و گفت: چقدر آوازت قشنگه!
زاغ بور: خيلي ممنون كه از آواز من خوشت اومد. اگر اجازه بدي كمي رو شاخه هات استراحت مي كنم و زود مي رَم.
سپيدار: چقدر عجله داري! كجا مي خواي بري؟
زاغ بور: راه درازي در پيش دارم، مي خوام به وطنم برم.
سپيدار: من سرسبز ترين سپيدار اين دشتم. زير پاهام چشمه اي زلال است و بالاي سرم آسمون آبي. خيلي از پرنده ها آرزو دارند روي شاخه هاي من لونه بسازند. اگه دوست داري لونه ات رو روي شاخه هاي من درست كن.
زاغ بور: وطن من جاي ديگه اي است. من دور از وطنم نمي تونم زندگي كنم.
راوي: سپيدار ديگه حرفي نزد. زاغ بور كمي استراحت كرد و از روي شاخه ي سپيدار پريد.
سپيدار: وطن اين پرنده حتما از شاخه هاي من سرسبزتره. اي كاش ريشه هام در خاك نبود، دنبالش مي رفتم تا ببينم وطنش كجاست؟
راوي: زاغ پرواز كرد و رفت. نزديكي هاي غروب به بركه اي رسيد، پائين آمد و كنار بركه، روي تخته سنگي نشست. آب بركه مثل اشك چشم زلال بود. عكس ماه، توي آب افتاده بود. ماهي هاي ريز دور سر ماه مي چرخيدند.
زاغ بور خودش را سمت بركه خم كرد تا آب بخورد. ماهي ها دور او جمع شدند.
ماهي ها: خوش آمدي پرنده زيبا!
زاغ بور سرش را به سمت ماهي ها چرخاند و گفت: سلام ماهي هاي قشنگ
ماهي ها: ما تا حالا پرنده اي به زيبايي تو نديده ايم. داري كجا مي ري؟
زاغ بور: دارم مي رم وطنم. اونجا خيلي جاي دوريه.
ماهي ها: يعني نمي خواي پيش ما بموني؟
زاغ بور: تا فردا پيش شما مي مونم.
راوي: ماهي ها خوشحال شدند. زاغ بور اون شب كنار ماهي ها، روي همان تخت سنگ خوابيد. فردا كه بيدار شد، بالهاش رو به هم زد و شروع كرد به آواز خوندن: كو، كو، وطنم ... كو، كو، وطنم ...
با صداي زاغ بور، ماهي ها از خواب پريدند و به پرهاي زاغ بور كه توي نور آفتاب نارنجي شده بود، خيره شدند. ماهي ها صبر كردند تا آواز زاغ بور تمام شد.
ماهي ها: ما از تو خيلي خوشمون اومده، لونه ات رو همين جا روي اين تخته سنگ بساز و كنار ما زندگي كن.
زاغ بور: وطن من جاي ديگه ايست من دور از وطنم نمي تونم زندگي كنم.
يكي از ماهي ها گفت: چرا راه خودت رو دور مي كني؟ توي دنيا جايي بهتر از اين بركه زيبا پيدا نمي شه.
ماهي ديگري گفت: خيلي زود به اين جا عادت مي كني، اون وقت بركه مي شه عين وطنت.
يك ماهي دم شمشيري كه از همه كوچكتر بود گفت: اگه اينجا بموني كاري مي كنيم كه بهت خوش بگذره.
راوي: زاغ بور وقتي مهرباني ماهي را ديد سرش را پائين انداخت و به فكر فرو رفت. ماهي ها كه خيال كردند زاغ بور قبول كرده است از خوشحالي شروع كردند به بالا و پائين پريدن توي آب. زاغ بور همان طور كه به ماهي ها خيره شده بود، ياد وطنش افتاد. يك لحظه رفت توي خيال. همه ي ماهي ها را به شكل زاغ بور ديد؛ زاغ هايي كه داشتند توي آب بالا و پائين مي پريدند و آواز مي خواندند. زاغ بور هم مي خواست زير آواز بزند كه يك دفعه از خيال بيرون آمد. دور و برش را نگاه كرد. هيچ خبري از زاغ ها نبود.
زاغ بور از روي تخته سنگ بلند شد. چند دور چرخيد و كمي آن طرف تر از بركه، روي يك بوته گل بابونه نشست.
ماهي ها: لونه ات رو كنار گل بابونه مي سازي؟ چرا نمي آي كنار بركه، پيش ما.
زاغ بور: بابونه گياه خوش بوييه. برگ هاي نرمي داره و خيلي هم با صفاست. شما هم اگر دوست داريد بياين اينجا پيش من بازي كنيد.
ماهي: (يك صدا) پيش تو! وطن ما آب است، اگر از آب بيرون بيائيم، فوري مي ميريم.
زاغ بور تا جواب ماهي ها را شنيد، بال هايش را به هم زد. از روي گل بابونه بلند شد و رفت.
راوي: ماهي ها كه تازه منظور زاغ بور را فهميده بودند، گفتند:
ماهي ها: وطن اين پرنده حتما از بركه ي ما زلال تر است. كاشكي دست و پا داشتيم، دنبالش مي رفتيم تا ببينيم وطن او كجاست.
رواي: زاغ بور به پرواز خودش ادامه داد. همان طور كه مي رفت به يك باغ بسيار زيبا . پر از پرنده رسيد. پرنده ها تا زاغ بور را ديدند، فرياد زدند:
پرنده ها: يك مهاجر ديگر!
زاغ بور تا چشمم به باغ افتاد، به سمت آنهات رفت. روي رديفي از شمشاد ها كه مثل ديوار، دور باغ كشيده شده بود، نشست.
باغ پرندگان پر بود از درختان سرسبز و گل هاي رنگارنگ. ميوه هاي سرخ و زرد از شاخه هاي پر پشت درختان، آويزان شده بود. از دل باغ چشمه هاي زلالي قل مي زد و بيرون مي آمد. عطر گل هاي خوش بو در هواي باغ پيچيده بود و صداي چهچه بلبلان به گوش مي رسيد.
لك لك: (روي درختي، نزديك زاغ بور نشسته بود) سلام، به باغ پرندگان خوش آمدي!
طاووس: (چتر زيبا و رنگارنگش رو باز كرد، اومد روبروي زاغ بور ايستاد) اينجا با بهشت فرقي نداره.
پرستو: (با بال هاي خاكستري اش لانه هاش را به زاغ بور نشان داد) پرنده ها خيلي بايد خوشبخت باشند كه بيايند و اينجا لانه بسازند.
چلچله: (پرهاي آبي رنگش را از برگ ها بيرون آورد) اصلا لازم نيست براي ساختن لانه زحمت بكشيف اينجا روي شاخه هاي درختان، لانه هاي زيادي هست، فقط بگو كدام لانه را دوست داري؟
راوي: زاغ بور كه از باغ پرنده ها خوشش اومده بود، بدون اينكه حرفي بزنه پر زد و توي يكي از لانه هاي خالي نشست. پرندگان خوشحال شدند. كلاغ از ذوق قارقار كرد و رفت تا خبر ماندن زاغ بور را به پرندگان ديگر بدهد.
كلاغ: قار و قار و قار ... قار و قار و قار ... يه پرنده زيبا و خوش رنگ اومده به باغ پرندهها.
راوي: آره بچه ها. زاغ بور اون شب رو توي لانه اش خوابيد. نصفه هاي شب از خواب پريد و با خودش گفت:
زاغ بور: چه آسمون زيبا و قشنگي. چقدر ستاره ها نور دارند. درست شبيه آسمون وطنمه. (تمام آسمان را نگاه كرد گويي كه دنبال چيزي مي گردد) پس چرا ستاره ام رو پيدا نمي كنم؟ تو بچگي هر وقت به آسمون نگاه مي كردم اونو مي ديدم. زيبا و پر نور بود. (آروم سرشو روي تخته سنگي گذاشت كه دوباره بخوابد اما ديگه خوابش نبرد. نزديكاي صبح از خواب بيدار شد و رفت جاهاي ديگه ي باغ رو تماشا كنه – در واقع بين تماشاگران رفت-)
راوي: راغ بور كه تمام باغ رو گشته بود خسته و گرسنه كنار چشمه اي نشست كه آب بخورد ناگهان لك لك خوشكل و قشنگ كنارش نشست و بهش گفت:
لك لك: از باغ پرندگان خوشت اومد؟
زاغ بور: (سرش را تكان داد) من قبلا توي قفس طلايي بازرگان بودم، غذايم آب نبات بود و ارزن اعلاء، كارم فقط خوردن و خوابيدن و آواز خواندن بود؛ اما دور از وطنم شاد نبودم. اين باغ هم فرق زيادي با آن قفس ندارد؛ فقط كمي بزرگتر از آ» قفس است.
لك لك: (با تعجب) اين چه حرفي است كه مي زني؟ تو به اين باغ زيبا و قشنگ مي گويي قفس؟
راوي: زاغ بور بدون آنكه حرفي بزند چشم هايش را بست و شروع كرد به آواز خواندن.
زاغ بور: كو، كو، كو، وطنم ... كو، كو، كو، وطنم ...
راوي: پرنده هاي ديگه كه صداي آواز زاغ بور رو شنيدند يكي يكي دور اونها جمع شدند.
لك لك: زاغ بور مي خواهد از اين جا برود.
سيره ي سربادامي: هيچ پرنده اي نيست كه دلش نخواهد اين جا بماند.
طوطي: اگر بماني عادت مي كني، ما هم روزهاي اول دلمان براي وطنمان تنگ ميشد.
قرقاول: (دم بلندش را تكان داد) نكند از همسايگي ما خوشت نيامده است؟
زاغ بور: (نگاهي به پرندگان انداخت) باغ پرندگان باغ خيلي زيبايي است! شما هم پرندگان خيلي مهرباني هستيد. مثل خود من بال داريد، پر داريد، نوك داريد؛ اما هيچ كدامتان زاغ بور نيستيد.
همه پرندگان با هم: درست است، ما هم به همين خاطر دوست داريم كه پيش ما بماني.
زاغ بور: وطن من جاي ديگري است؛ من دور از وطنم نمي توانم زندگي كنم. (بال هايش را باز كرد و شروع به پرواز كردن كرد)
پرندگان با هم: وطن اين پرنده حتما از باغ پرندگان، زيبا تر است. كاشكي مي توانستيم از اين باغ دل بكنيم، دنبالش مي رفتيم تا ببينيم وطن او كجاست!
راوي: زاغ بور همين طور كه مي رفت، احساس كرد هوا خنك تر شده است. از خنكي هوا خوشش آمد. چشمانش را بست و خودش را در آسمان رها كرد. يك دفعه صداي خروشاني شنيد. چشم هايش را باز كرد. زير پايش آبي شد. او به دريا رسيده بود. جايي كه كشتي هاي كوچك و بزرگ پهلو گرفته بودند و مرغان دريايي توي آسمان دريا پرواز مي كردند. زاغ بور آمد و روي بادبان، كنار چند مرغ دريايي نشست.
مرغ دريايي: ما تا حالا تو را اين طرف ها نديده ايم. اسم تو چيست؟ از كجا آمده اي؟
زاغ بور: من زاغ بور هستم. از راه دوري آمده ام و مي خواهم به وطنم بروم.
مرغ دريايي: چه اسم قشنگي داري! بگو ببينم، وطن تو كجاست؟
زاغ بور: وطن من آن طرف آبهاست.
مرغان دريايي همه با هم خنديدند و گفتند: آن طرف آب ها؟ مگر آن طرف آب ها هم مي شود زندگي كرد؟
زاغ بور: در آن جا زاغ بورهاي زيادي زندگي مي كنند. آنها چشم انتظار من هستند.
مرغ ماهي خوار پير: (به بادبان كشتي آويزان شده بود و به حرف هاي زاغ بور و مرغان دريايي گوش مي داد، ناگهان كيسه ي زير گلويش را تكان مي دهد) عبور از اين دريا غير ممكن است. كمي جلوتر، طوفان هاي وحشتناكي به پا مي شود. تا حالا مسافران زيادي در اين طوفان ها جان خود را از دست داده اند.
راوي: زاغ بور كمي ترسيده بود، ساكت شد و محكم به بادبان كشتي چسبيد. مرغان دريايي متوجه سكوت زاغ بور شدند.
مرغان دريايي: ما سوار اين بادبان ها مي شويم، روي عرشه ها مي رويم و از ته مانده ي غذا مي خوريم. كسي هم با ما كاري ندارد، ساحل دريا واقعا جاي آرامي است، بيا و همين جا كنار ما بمان.
زاغ بور گفت: وطن من جاي ديگري است؛ من دور از وطنم نمي توانم زندگي كنم.
رواي: مرغان دريايي خواستند چيزي بگويند كه زاغ بور از روي بادبان بلند شد و به طرف دريا پرواز كرد. مرغان دريايي هر چه او را صدا زدند، فايده اي نداشت.
مرغان دريايي: (همه با هم زاغ بور را صدا كردند. و با تعجب) وطن اين پرنده حتما امن تر از ساحل درياست. كاشكي از طوفان نمي ترسيديم، دنبالش مي رفتيم تا ببينيم وطن او كجاست!
راوي: توي آسمانِ دريا پرنده پر نمي زد. زاغ بور به تنهايي، روي آب ها پرواز مي كرد. هرچه جلوتر مي رفت سرعت باد بيشتر مي شد. زاغ بور داشت به وطنش فكر مي كرد كه ناگهان باد سردي آمد و برق شديدي آسمان را روشن كرد. صداي رعد در دريا پيچيد و باران تندي شروع شد. موج ها بالا آمدند. كشتي كوچكي كه آن نزديكي ها روي آب بود، بر اثر برخورد موج، درهم شكست و تخته پاره هاي آن روي آب پخش و پلا شد. طوفان زاغ بور را برد. زاغ بور هر چه بال زد، نتوانست خودش را نگه دارد. سرش گيج رفت و ميان امواج مرگبار دريا گرفتار شد. از ترس چشمانش را بست؛ اما ديگر نتوانست آنها را باز كند. انگار مدت ها بود كه در خواب فرو رفته بود. تمام خاطراتش را فراموش كرد. وطنش آخرين چيزي بود كه توي حافظه اش مانده بود. بعد از آن، ديگر چيزي نفهميد. دريا كه كمي آرام شد، زاغ بور احساس كرد، چيزي محكم به سرش خورد. چشمانش را باز كرد. خودش را روي يك تخته پاره، وسط دريا ديد. باورش نمي شد. دريا آرام شده بود و خشكي از دور پيدا بود. يك دفعه جستي زد، بال هاي خيسش را تكاند و به طرف خشكي پرواز كرد.
زاغ بور: كو، كو، كو وطنم... كو، كو، كو وطنم...
راوي: بله بچه ها، زاغ بور همين طور كه پرواز مي كرد، چشم هايش را بست تا وطنش را تصور كند. توي خيال، آواز زاغ بورها را شنيد كه به او خوش آمد مي گفتند. زاغ بور هم بي اختيار زير آواز زد. كمكم صداي آوازش چند برابر شد. با خودش فكر كرد، شايد به وطنش رسيده باشد. چشم هايش را باز كرد، زير پايش پر بود از رشته كوه هاي سر به فلك كشيده. تا چشم كار مي كرد كوه بود. تازه فهميد كه صداي آوازش در كوهسار پيچيده است. اين آواز برايش زيبا و دلنشين بود؛ به همين خاطر دوباره چشم هايش را بست و به آواز كوه ها گوش داد.
سايه ي زاغ بور از روي كوه ها حركت مي كرد. حيوانات زيادي آن پائين دنبال سايه ي زاغ بور مي دويدند و به آواز او گوش مي دادند. زاغ بور بدون توجه به آنها بال زد و از كوه ها گذشت.
حيوانات: (از سايه ي زاغ بور عقب افتادند و خطاب به يكديگر) وطن اين پرنده حتما بلند تر از كوهسار است. كاشكي راه، سنگلاخي نبود، دنبالش مي رفتيم تا ببينيم وطن او كجاست!
راوي: آن روز زاغ بور بالاي بلند ترين نقطه ي كوه به خواب رفت و صبح روز بعد به راه افتاد. نزديك اي ظهر آفتاب گرمي بدن زاغ بور را گرم كرد. نسيم گرم و خشكي به صورت زاغ بور مي خورد.
زاغ بور: (چشم هايش را بست) بوي اين نسيم چه آشناست (خودش را رها كرد و چند بار بو كشيد) بوي وطنم را احساس مي كنم. (خودش را روي ماسه هاي كوير انداخت و غلتاند) چه گرمايي. ياد كودكي ام به خير. تازه سر از تخم بيرون آورده بودم. آن موقع كه بالهايم پر نداشت و به دنبال مادرم تيكتيك مي كردم و از اين شاخه به آن شاخه مي پريدم. ياد دوستانم به خير. راستي الان اونها كجا هستند؟ چي كار مي كنند؟ (زاغ بور با ناراحتي روي تخته سنگي نشست كه ناگهان صداي سرود زاغ بورهاي ديگر سكوت كوير را شكست.)
زاغ بورها:
ناز بچه ها اينو بدونين / اينو بدونين
دست در دست هم / مهربون با هم
خدا خدا كنيم / خدا رضا كنيم
واي نازنين بچه ها / واي نازنين بچه ها
پدر و مادرامون / پدر و مادرامون
راضي و خشنود بكنيم
اميد زندگي ما / راستي پاكي درستي باشه
واي نازنين بچه ها / واي نازنين بچه ها
اينو بدونين دروغ هرگز
قبول نمي شه / به درگاه او / دوست نداره او / دروغ بگيم ما
واي نازنين بچه ها واي نازنين بچه ها
راوي: آنها از لابهلاي درختچه هاي گز و تاق و بوته هاي خشك و خار بيرون پريدند و با ديدن زاغ بور، همه يك صدا فرياد زدند:
زاغ بورها: به وطنت خوش آمدي!!!
راوي: زاغ بور بال بال رد و خودش را در آغوش زاغ بورهاي ديگر انداخت و با آنها هم صدا شد و همگي از خوشحالي به گوشه و كنار مي پريدند و بال بال مي زدند و به رقص و آواز مي پرداختند. ناگهان زاغ بور به روي شاخه ي خشك و پر از خار يك درختچه نشست و گفت: لانه ام را همين جا مي سازم.
هرگونه استفاده بدون مجوز کتبی از سوی نویسنده ممنوع می باشد. شماره های تماس و تلگرام 09387218998-09179703235
برچسب:
نویسنده: لیلا کریمی