خرید بک لینک

هرگونه استفاده بدون مجوز کتبی از سوی نویسنده ممنوع می باشد. شماره های تماس و تلگرام 09387218998-09179703235

نمایش بزبز قندی

نمایشنامه نویس: بابک دهقانی

اقتباسی آزاد از داستان بزبز قندی

راوی:

سلام بچه ها، حالتون خوبه، سلامتین، ناز و قشنگ و خوب هستین؟ با ادب و تمیز هستین؟ خوب حالا که اینقدر خوبید با ادب و تمیزید قصه دارم براتون یه قصه ی خوب و قشنگ برای گلای رنگارنگ

بزبزی بود و سه بچه داشت اونا رو خلی دوست می داشت

شنگول و منوگول زرنگ حبه ی انگور قشنگ

شیطون و بازیگوش بودند اندازه ی یه موش بودند

چاق و قشنگ و تپلی خوشگل بودند لپ گلی

بچه های با ادبند هم خوب و هم مودبند

مامانشون رو دوست دارند پشم زیاد به پوست دارند

بز یه مادر زرنگه با گرگا خوب می جنگه

شاخ داره تیز و بزرگ می جنگه با آقای گرگ

یه روز که گشنه بودند خسته و تشنه بودند

مامان اونا رو صدا کرد دور و برو نگاه کرد

(موسیقی)

مامان بزی:

شنگول، منگول، حبه انگور

بیاین در و ببندین نکنه به گرگ بخندین

این آقا گرگ ناقلا شیطون و خلی بلا

می خوام برم به صحرا بیارم آب و غذا

بدون هیچ بهونه همه بمونید تو خونه

(موسیقی)

راوی

بزی که رفت بچه ها شدند تو خونه تنها

صدای درُ شنیدند از خوشحالی پریدند

(بچه ها با شنیدن صدای در خوشحال می شوند.)

گرگ:

(با صدای ترسناک)

کسی که هست پشت در منم عزیزم مادر

شنگول:

(با ترس و به آرامی) بچه ها صبر کنید. شاید اون آقا گرگه باشه

اگر که راستی راستی مادر ما تو هستی

دستت رو از زیر در نشون بده ای مادر

راوی:

گرگه سیاه نادرون دستو نشونشون داد

بچه ها زود پریدند خیلی خیلی ترسیدند

بچه ها:

(با ترس هر سه با هم)

آهای، آهای تو گرگی چاقی، خیلی بزرگی

سفیده دست مامان چه کثیفی آی امان

راوی:

(با خوشحالی)

گرگه که افسرده بود تیرش به سنگ خورده بود

رفت به سراغ نونوا نونوا پریدش از جا

گرگ:

سفید بکن دو دستم گرگ بلایی هستم

نونوا:

(دست در آرد کرده و دستان و پاهای گرگ را سفید می کند.)

راوی:

نونوا اونو سفید کرد بعد هم کشید آه سرد

گرگه که خیلی شاد شد از غصه ها آزاد شد

درُ کوبید دوباره این دفعه فایده داره؟

بچه ها باز دویدند همون سئوال پرسیدند

بچه ها:

(با خوشحال)

کیه کیه در می زنه، درُ با لنگر می زنه

گرگ:

بیا اینم دو دستم ببین چه سفید هستم

بچه ها:

(با خوشحالی)

آخ جون مامان اومده، آخ جون مامان اومده

گرگ:

(با خنده)

دیدی درو باز کردم از رو دیوار جدا کردم

چشم منو ببینید از ترس دارید می شینید

آهای آهای شنگولکم آهای آهای منگولکم

بیایید می خوام بخورمتون از دل و جون می خورمتون

راوی:

(با ترس)

کوچولوی ناز و صبور که بود حبه انگور

قایم شدش یه گوشه کوچولو مثل موشه

بزی که اومد به خونه خونه شده بود ویرونه

داد زد و زاری می کرد هی بی قراری می کرد

بزبز قندی

کی خورده شنگول من؟ کی خورده منگول من؟

حبه انگورم کو؟ کلید مشکلم کو؟

حبه کجایی مادر عزیز دل، تاج سر

راوی:

حبه که مادر و دید صدای اونو شنید

تا آخر قصه را گفت مامانی همه رو شنفت

بزبز قندی:

آهای آهای گرگ سیاه بدذات، کجایی از تو خونه ات بیا بیرون. بچه های منو می خوری؟ فکر نکردی من می آم و حسابت رو می رسم؟

فکر می کنی بزرگی؟ اومدی خوردی و بردی؟

شنگولمو تو خوردی؟ منگولمو تو خوردی؟

دمتو برام تکون می دی؟ دندونات رو نشون می دی؟

(بزبز قندی با شاخ هاش به سمت گرگ حمله کرد و اونو از صحنه نمایش پرت رد بیرون)

راوی:

بزی شدش برنده خوشحاله و می خنده

بزبزقندی

شکمشو پاره کردم گرگه رو کلافه کردم

شنگول بیا به بیرون منگول بیا به بیرون

(هر چهارنفر خیلی شاد از صحنه خارج می شوند)

راوی:

بله بچه ها ما باید مراقب باشیم وقتی کسی می اد در خونه رو می زنه نباید در رو به روش باز کنیم.

برچسب: نویسنده: لیلا کریمی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 2:50

صفحه بندی