خرید بک لینک

هرگونه استفاده بدون مجوز کتبی از سوی نویسنده ممنوع می باشد. شماره های تماس و تلگرام 09387218998-09179703235

فيلمنامه

ياسين

(دفاع مقدس)

فیلمنامه نویس: بابك دهقاني


خلاصه فيلمنامه

داستان از اين قراره كه يه گروهي - زن و مرد - كه بعدا مشخص مي شه كه از عراق اومدند صبح زود وارد كوچه اي بن بست مي شوند و مادر خانواده كه صداي آنها را مي شنود فرزندش را از خواب بيدار كرده و طي صحبت هايي بالاخره به آنها صبحانه داده و وسايل آنها را نگه مي دارند تا آنها بروند و خانواده ي خود را پيدا كنند. بعد از ظهر آن روز دو مرد بازگشته تا وسايل را ببرند و سپس مبلغي را در دستان فرزند گذاشته. مادر نمي داند اين مبلغ حق السكوت است يا پاداش.

بعد از چند سال كه پسر سال پاياني دبيرستان است در يك شب كه فرداي آن روز قرار است از آن شهر نقل مكان كنند، قصه را براي يكي از صميمي ترين دوستانش تعريف مي كند و آن دوست با تعجب از اون مي پرسد مي داني آنها كي بودند؟ آنها عمه و فاميل هاي ما بودند و آن كيف هايي كه پيش شما بوده همگي پولي بوده كه از فروش خانه و وسايلشان در عراق به دست آورده بودند. شوهرِ مرحوم عمه خانم تاجر ايراني بود كه قبل از جنگ به اونجا رفته بودند و وقتي جنگ مي شه مرزها بسته مي شه و مجبور به ماندن مي شن و بعد به عنوان سرباز اجباري در دولت عراق بر عليه ايران به جبهه مي ره، ولي به قول خودش كسي رو نكشته و هميشه منتظر بودند مرزها باز بشه تا بتونن به كشورشون برگردند.

***

روز خارجي لب شط آبادان

(دوربين فضاي شط را نشان مي دهد و صداي موسيقي محلي به گوش مي رسد)

روز خارجي دبيرستان اميركبير

ياسين: (روز اول مدرسه. ياسين وارد مدرسه مي شود و با بچه ها سلام و عليك مي كند)

روز خارجي حياط

بلند گو مدرسه: بچه سريعا صف بگيرند. زود تر. بيا تو مدرسه. دم در واينسا.

معاون: از جلو نظام (همه از جلو نظام مي كنند) خبردار

دانش آموزان: الله اكبر خامنه اي رهبر (قرآن خوانده مي شود)

مدير: (معاونين كنار مدير ايستاده اند) امروز روز اول مدرسه است و همه ي شما بايد بدونيد كه دبيرستان ...... (بازي در سكوت) حالا يكي يكي سر كلاستون بريد و منتظر باشيد تا معلمتون بياد.

روز داخلي راهرو دبيرستان

ياسين: (وارد كلاس مي شود و روي نيمكت مي نشيند. كنار دستش پسري به اسم محمد است.) سلام

محمد: سلام

ياسين: خوبي؟

محمد: هوممم

ياسين: من ياسين هستم

محمد: منم محمدم

ياسين: معلم هنوز نيومده؟

محمد: (لبخندي مي زند) نه ظاهرا هنوز وارد مدرسه نشده.

مدير: (وارد كلاس مي شود) چه خبره؟ كلاس رو گذاشتين رو سرتون. معلم تون مشكلي براش پيش اومده ديرتر مي آد. مي تونيد بريد تو حياط كه مزاحم كلاس بغلي نباشيد.

روز- خارجي مدرسه

ياسين و محمد با همديگه تو حياط قدم مي زنند. ناگهان احمد داداشش را مي بيند، توپ بسكتبالي در دستش است)

احمد (داداش محمد): سلام

محمد: سلام

ياسين: سلام

محمد: برادرمه، احمد

ياسين: حالت خوبه؟

احمد: ممنون، محمد ظهر كه اومدي مدرسه بابا دنبالت مي گشت

محمد: چي كار داشت؟

احمد: مي خواست بدونه ماشين رو بردي تعميرگاه؟

محمد: گفت عصري بيا. بعد از مدرسه مي برم. (فعلا خداحافظ)

ياسين: خداحافظ. خوشحال شدم

احمد: (توپ را به سمت حلقه بسكت پرتاب می كند)

ياسين: اي ول

احمد: (خطاب به ياسين) اهل ورزشي؟

ياسين: فوتبال. البته به هنر علاقه ي بيشتري دارم. بالاترين خلافم كاست گوش دادنه.

احمد: چه هنري؟

ياسين: موسيقي. ارگ

احمد: اه جدا؟ من هم ارگ كار مي كنم. با كي تمرين مي كني؟

ياسين: حميد آژ

احمد: (مي خندد) بابا حميد همسايه مونه.

ياسين: كارش چطوره؟

احمد: خوبه. عاليه

ياسين: بعدازظهر، بعد از مدرسه كجايي؟ مي آي بريم بيرون؟ يه گالري موسيقي باز شده چيزاي خوبي داره. بريم ببينيم.

احمد: باشه بيكارم

ياسين: مي آم دنبالت. آدرس خونه تونو بده

روز خارجي- درب مدرسه

همه ي دانش آموزها از درب مدرسه بيرون مي روند.

روز- خارجي - كوچه

(ياسين به سمت خانه مي رود)

روز داخلي - خانه

(وارد خانه مي شود. در حال در آوردن كفش هايش است که با مادرش حرف میزند)

مادر: اومدي؟

ياسين: گرسنه ام چي داريم؟ (سراغ يخچال مي رود و تكه ناني بر مي دارد و با پنير و گوجه مي پيچد و مي خورد.)

مادر: سلامي؟ عليكي؟

ياسين: ببخشيد. سلام

مادر: خسته نباشي، چه خبره؟ چرا اين همه عجله داري؟ جايي مي خواي بري؟

ياسين: با يكي از دوستام قرار دارم.

مادر: كيه اين دوستت؟

ياسين: احمد. نمي شناسيش، تازه با هم دوست شديم. تو مدرسه

مادر: زود برگرد باشه؟

ياسين: باشه

روز- خارجي تاكسي

(ياسين سوار بر تاكسي است و راننده زير زباني در حال خواندن آوازي راجع به مادر است)

سه سال بعد

روز-خارجي-خيابان

(ياسين به همراه دوستش احمد در حال ماشين سواري و صداي ضبط ماشين بلند در حال گوش دادن و شيطنت هستند)

روز خارجي كوچه

(جلو درب خانه ي ياسين ماشين را پارك كرده و از ماشين پياده مي شوند. هر دو جوان، خوش تيپ و سرحال)

ياسين: بريم تو

احمد: تو برو من يه زنگ بزنم الان مي آم.

ياسين: اوكي، پس زود بيا.

احمد: الو، سلام. خوبي مامان.... من خونه ياسين اينها هستم شايد شب هم بمونم.... چي؟ اره اره..... نه بابا خيالت راحت. مامانش اينها نيستن. ظاهرا مي خوان اسباب كشي كنن برن بوشهر...... نمي دونم....... منم همينو گفتم مي گه يوهويي شده...... خيلي خوب باشه. باشه فعلا...... خداحافظ

روز داخلي خانه

احمد: مامانم گفت فردا واسه ناهار بريم خونه ما

ياسين: فردا كه خيلي كار داريم

احمد: چيه؟ نكنه ميخواي بدون خداحافظي بري؟

ياسين: نه اون جور كه خيلي بد مي شه. ولي كاشكي ناهار رو بي خيال بشي.

احمد: دست من نيست. اين تو اين هم تلفن. زنگ بزن بگو ناهار نمي آم.

ياسين: (احمد را نگاه می کند. احمد نگاهي بهش مي كند و سري تكان مي دهد. گويي مي خواهد زنگ بزند. ياسين خنده مي كند. احمد هم مي خندد) باشه بابا حالا تا فردا. حالا شام چي بخوريم.

احمد: شام هم نداريد؟ اينجوري مهمون دعوت مي كنين؟

روز- داخلي - آشپزخانه

ياسين: بمير بابا. حالا ديگه شدي مهمون؟

احمد: حالا بعد از اين همه مدت شب آخري مي خوام مهمون باشم. يالا من گرسنمه تو هم بايد شام بدي.

ياسين: باشه بابا بذار ببينم تو يخچال چيزي پيدا مي شه يا نه؟ (کمی در آشپزخانه مي گردد. احمد هم روی اپن نشسته) خوب اين سيب زميني، (در يخچال را باز مي كند) اها اين هم رب واسه سُسش. (درب فريزر را باز مي كند) و سوسيس مارك اعلا از كارخانه هاي آلمان. فقط مي مونه نون. تا من اينها رو آماده مي كنم بپر چند تا نون بگير و بيا.

احمد: آخرش بايد منو به زحمت بندازي ها

ياسين: خوب بابا اين قدر نق نزن. خودم مي رم.

احمد: نمي خواد خودم مي رم. تو بمون و آشپزیتو بكن.

ياسين: (لبخندي مي زند و احمد هم راهي مي شود.) مواظب باش. (به شوخي) گم نشي؟

روز- خارجي نانوايي

(احمد در حال گرفتن و سرد كردن نانها است.)

روز- داخلي - آشپزخانه

(ياسين مشغول پوست گرفتن سيب زميني ها و درست كردن غذا و سُس مخصوص هستش كه احمد بر مي گردد. چه زود اومدي؟

ياسين: نانوا خلوت بود.

ياسين: يه سُس برات درست كردم بزرگترين رستورانها بايد بيان و لُنگ بندازن. ولي براي تو رايگانه.

احمد: تو راست می گی!

(پس از خوردن شام مشغول گوش دادن نوار می شوند. یک ضبط صوت كوچك شبيه به موتور سيكلت. قرمز رنگ. ياسين ياد خاطراتش مي افتد و قصد دارد يكي را براي احمد تعريف كند.)

روز- داخلي اتاق ياسين

ياسين: احمد؟

احمد: (روز تخت دراز كشيده است) هوم؟

ياسين: خيلي سال پيش وقتي تازه وارد راهنمايي شده بودم. اون موقع مدرسه گنج دانش درس مي خوندم. ذوالفقاري ایستگاه 5. يادش بخير. يه روز صبح اتفاق جالبي افتاد.

احمد: چه اتفاقي؟

ياسين: خواب بودم. داشتم يه خواب خيلي خوب مي ديدم.

احمد: (با لبخند از جايش بلند مي شود) چه خوابي شيطون؟

ياسين: بي مزه. اون زمانها كه خبري نبود. هنوز بچه بوديم. (به نقطه اي خيره مي شود. و هر دو آنها سر به سر كنار هم دراز مي كشند) مامانم اومد بالا سرم و با عجله منو صدا زد.

(فلاش بك مي خورد به 7 سال قبل)

روز داخلي اتاق ياسين

ياسين خواب است. مادرش بالا سرش مي آيد و او را با شتاب بيدار مي كند.

مادر: ياسين بيدار شو. ياسين بيدار شو. زود باش.

ياسين: (خواب آلوده): چي شده بذار يه ذره ديگه بخوابم مامان.

مادر: نه بلند شو. (پتو را از روي صورت ياسين كنار مي زند)

ياسين: هنوز نيم ساعت ديگه مونده. نترس بابا مدرسه ام دير نمي شه. (دوباره پتو را روي سرش مي كشد)

مادر: (هراسان و شتابزده) بابا بلند شو ببين كي توي بن بست كوچه است. سر و صداهاي عجيبي داره مي آيد. بابا ناسلامتي مرد خونه اي تو.

ياسين: (نگاهي به مادرش مي كند، با نگراني و يه مقدار ناراحتي مي نشيند) تا ديروز كه ما بچه بوديم حالا كه سر و صداهاي عجيب و غريب اومد شديم مرد خونه؟

مادر: پاشو لوس نشو ببينيم چه خبره!!

ياسين: اَه ه ه ه (از جايش بلند مي شود و سمت حياط مي رود)

روز- خارجي حياط خانه

ياسين: (بالاي پله هاي مستقر در حياط مي رود و به آرامي سرش را بالا مي برد و توي بن بست را نگاه مي كند. با تعجب و آرام به مادرش) وَه ه ه ه چه خبره!!!

مادر: (در چهره اش ترس نشسته است) چه خبره؟

ياسين: كلي آدم

مادر: كجا؟

ياسين: خونه همسايه. خوب تو بن بست ديگه.

مادر: (آب دهنش را قورت مي دهد و به سمت درب حياط مي رود. آرام لاي در را باز مي كند و از لاي در بيرون را نگاه مي كند. )

روز خارجي بن بست كوچه

(تعدادي زن و مرد به درب نيمه باز نگاه مي كنند. چهره ها متعجب و بهت زده)

روز خارجي حياط

مادر: (درب را مي بندد و به فكر مي رود)

ياسين: (ديگه حسابي خواب از سرش پريده و حس كنجكاويش گل كرده البته کمی هم ترسيده) چي شده؟ كي بود؟

مادر: (با حركت لب و نگاه مي خواهد بگويد نمي دانم اما زبانش نمي چرخد. دوباره در را باز مي كند)

روز خارجي بن بست كوچه

(دوباره آدم ها به درب نيمه باز نگاه مي كنند. يكي از آن زنها جلو مي آيد. قد بلند پوست سفيد و لاغر اندام) سلام خانوم. حال شما خوبه؟

مادر: (به آرامي) سلام شما اينجا چي مي خواین؟

زن: ما مسافريم.

مادر: خوب چرا اينجائيد؟

زن: اومديم دنبال فاميلامون.

مادر: چرا لباساتون گِليه؟

زن: از راه دريا اومديم.

مادر: از كجا؟

زن: از بوشهر.

ياسين: (تعجب مي كند و با خودش مي گويد) بوشهر – آبادان كه راه دريايي نداره.

مادر: (با آرامي) باشه. بياين تو

روز خارجي - حياط

ياسين: (سريع در را به منظور روي هم گذاشتن فشار مي دهد) مامان...

مادر: چيه؟ چرا اين جوري مي كني؟

ياسين: آخه ...

مادر: آخه چي؟

روز خارجي بن بست

زن و مرد ها در حال حرف زدن با همديگه به زبان عربي

ياسين: اين همه ما رفتيم بوشهر و اومديم خونه عمه اينها چند بار راه دريايي داشت كه حالا اينها از اون راه اومده باشن؟

مادر: (به فكر مي رود) راست مي گي. (آروم روي پله ها مي نشيند) ولي الان كه ديگه درست نيست. من بهش گفتم بياد تو.

ياسين: خوب در رو مي بنديم

مادر: (از جايش بلند مي شود) نه مامان. درست نيست. فكر كنم اينها به كمك نياز دارند. (ياسين را كنار مي زند و در را باز مي كند) بفرمائيد. (كمي هم ترس در صدايش است)

زن: ممنون خانوم خدا خيرت بده. (خطاب به ديگران) بياين تو (همگي وارد مي شوند)

روز داخلي حياط

(يكي مي ر ه تو دستشويي – يكي مي ره تو حمام – يكي زير شير آب – يكي روي رو شويي – دو سه تاشون هم تو آشپزخونه حياط. كلي سر و صدا و هل هله)

روز داخلي - آشپزخانه

(مادر تند تند مشغول صبحانه درست كردن مي شه – تخم مرغ – پنير و ... تو همين فاصله زن پيش او مي رود)

زن: ببخشيد افتادين تو زحمت.

مادر: نه چه زحمتي. حالا مي خواين چي كار كنين؟

زن: دو تا از مردامون رفته اند فاميلامونو پيدا كنن.

مادر: شما چرا نرفتين؟

زن: خوب وسايلامون خيلي زياد بود. خودتون كه مي بينين.

مادر: يه مسافرت اين همه وسايل لازم نداشت. چه خبر بود؟

زن: (طفره مي رود) خوب ديگه پيش مي آيد.

صبحانه آماده مي شود.

روز خارجي حياط

(مادر زير انداز بزرگي پهن مي كند. سفره را روي آن مي چيند و زن هم به او كمك مي كند. همگي دور تا دور سفره مي نشينند.)

روز داخلي اتاق

ياسين: مامان حالا مي خواي چي كار كني؟

مادر: چي رو چي كار كنم؟

ياسين: اه ه ه ه خوب اينها رو ديگه. من بايد برم مدرسه.

مادر: خوب تو برو

ياسين: خوب شما تنها مي مونين.

مادر: مشكلي نيست

ياسين: مگه نمي خواين برين سر كار؟

مادر: نهايتش خونه رو بهشون مي سپارم.

ياسين: رو چه حساب؟ شما خونه رو به من كه پسرتونم نمي سپارين هيچ وقت!!

مادر: خوب مهمونن مگه نمي بيني؟ (به سمت حياط مي رود و مي بيند كه يكي از دخترا داره به سمت بيرون مي ره با لباس راحتي و تو خونه اي – شلوار و بالاتنه بلند تا سر زانو- خطاب به زن) اون كجا مي ره؟

زن: سريع مي رود و دست دختر را مي گيرد و به عربي به او مي گويد كه اينجا ايرانه. با اين وضع نمي شه بري بيرون.

مادر: (متوجه مي شود و برايش يه مانتو مي آورد) شما دقيقا از كجا اومدين؟

زن: (نمي داند چه بگويد) اينها كويت زندگي مي كردن تازه اومدن. هنوز با آداب و رسوم ايران آشنا نيستن.

مادر: اي بدبخت ها. آمريكا هم كم بمب ننداخته رو سرشون. هواپيماهاشون از بالا سرمون رد مي شدن.

زن: اوهوم

مادر: (در حال جمع كردن سفره) خيلي خوب ما بايد بريم. پسرم مدرسه اش دير شده خودمم بايد برم سر كار. شما مي تونين بمونين اينجا. اين بادمجان. اين هم برنج. اين همه آشپزخانه. ظهر بر مي گرديم يه غذاي خوشمزه از دست پخت شما بخوريم.

زن: (به اقوام و فاميل به عربي مي گويد كه بلند شين وقت رفتنه. همگي بلند مي شوند) نه ما بايد بريم. مردامون ديگه بايد بيان. فقط يه لطفي بكنين اين وسايل و كيف هامونو بذارین اينجا بعدا مي آئيم مي بريم.

مادر: باشه بذار تو اتاق يه ملحفه پهن كنم.

روز داخلي اتاق

ملحفه بزرگي سرتاسر اتاق پهن مي كند.

روز داخلي اتاق

مادر: بفرمائيد. بذارین اينجا

زن: (خطاب به مردها) همه رو ببرين رو ملحفه بذارين. يواش. يواش تر. (ساك ها و كيف ها رو مي برن تو اتاق مي ذارن و همگي تشكر و خداحافظي مي كنن.)

(مادر و ياسين هم لباس و كفششون رو مي پوشن و بيرون مي روند)

روز خارجي كوچه

مادر: ياسين مامان ظهر زود برگردي ها. شايد اينها بيان دنبال وسايلاشون.

ياسين: باشه مامان. خداحافظ

روز خارجي تاكسي

(مادر به بيرون نگاه مي كند و راديو تاكسي روشن است)

روز خارجي مهدكودك

مادر: (به سمت بچه هايي مي رود كه توي حياط مشغول به بازي هستند و يكي را بغل مي كند. بعد از جايش بلند مي شود و به سمت درب ورودي مهدكودك مي رود)

روز- خارجي مدرسه

(ياسين وارد مدرسه مي شود و با دوستاش سلام و عليك مي كند)

روز خارجي محل كار مادر (مهدكودك)

(مادر در حال برگشتن از سر كار)

روز خارجي مدرسه

(ياسين در حال برگشتن از مدرسه)

روز خارجي كوچه

(ياسين پشت در خانه منتظر آمدن مادرش)

روز خارجي خيابان

(مادر از تاكسي پياده مي شود)

روز داخلي ميوه فروشي

(مادر داخل ميوه فروشي مي رود و مقداري ميوه مي خرد)

مادر: سلام حسن آقا

حسن آقا: سلام حاج خانوم. آقا ياسين چطوره؟

مادر: شكر خدا بد نيست. (در حال دست چين كرده ميوه ها. تمام مي شود و براي وزن كردن به دست حسن آقا مي دهد)

حسن آقا: يه مبلغي هم ناقابل مونده از قبل. حساب كنم؟

مادر: اجالتا بذارین واسه آخر ماه. دست شما درد نكنه. (از مغازه بيرون مي آيد)

روز خارجي كوچه

(مادر به داخل كوچه وارد مي شود و ياسين را مي بيند كه روي زمين نشسته است)

ياسين: (با ديدن مادرش از جايش بلند مي شود. در حال رفتن تو خونه) چرا اين همه دير اومدي؟

مادر: عليك سلام آقا ياسين.

ياسين: (كليد را از مادرش مي گيرد و داخل در مي اندازد) مگه نگفتي من زود بيام شايد اونها بيان؟

مادر: اونها کین؟

روز- داخلي - حياط

ياسين: اي بابا. همونهايي كه صبح اومدن وسايلاشونو گذاشتن خونه مون.

مادر: كلا يادم رفته بود. خيلي خسته ام. نيومدن؟

ياسين: چرا بهشون گفتم وايسين تا مامانم بياد.

مادر: تو هم با اين همه خوشمزگي. مواظب خودت باش.

ياسين: نه نيومدن (كيفش را مي گذارد و توپش را بر مي دارد و به كوچه مي رود) من مي رم فوتبال.

مادر: بيا درستو بخون

ياسين: زود مي ام (به محض اينكه مي خواهد بيرون رود زير پله ها كاغذي نظرش را به خود جلب مي كند. مي رود و اون را بر مي دارد و ميخواند) شاي البغداد (سريعا مادرش را صدا مي كند) مامان... مامان

مادر: چيه؟

ياسين: زود بيا

مادر: چي كار داري؟

ياسين: خوب شما بيا يه لحظه

مادر: (در حالي كه چند تا ميوه در دستش هست مي آيد) چيه؟ چه خبرته؟ باز اومدي؟

ياسين: اين چيه مامان؟

مادر: چي؟

ياسين: اين... نگاه.... نوشته شاي البغداد

مادر: (با تعجب) ببينم!!!

ياسين: مال خودمون كه نيست؟

مادر: نه بابا ما با بغدادي ها چي كار داريم؟

ياسين: نكنه ....

مادر: يا قمر بني هاشم (ميوه ها از دستش مي افتد)

ياسين: (ناگهان ناخواسته نگاهش به سمت وسايل مهمانها مي افتد) اون چييييييييييييه؟ (به سمت چمدان ها مي رود)

مادر: (با اضطراب) ديگه چي؟

روز- داخلي اتاق

ياسين: (به چيز نوك تيزي كه از پائين چمدان بيرون زده اشاره مي كند.) ببين مامان. اين چيه؟

مادر: (به آرامي نگاهش مي كند) دست نزني ها

ياسين: (با شيطنت) فكر كنم بمبه. اينها هم ماموراي عراقي بودن

مادر: ااااااااااااااااااههههههههههههه زبونتو گاز بگير (از ترس اينكه مبادا واقعا بمب باشه و منفجر بشه) بدو بريم بيرون بدو بدو زود باش.

ياسين: بابا بذار ببينيم چيه خوب

مادر: نكنه ميخواي در چمدون رو باز كني؟

ياسين: خوب بايد بفهميم كه اين چيه يا نه؟

مادر: لازم نكرده: خودشون مي ان مشخص مي شه.

ياسين: اخه تا اون موقع امكان داره هزار اتفاق بيافته مادر من

مادر: (چادرش را به سر مي كند) همين كه گفتم بريم بيرون. الان همسايهها همه دم در نشستند دارن چايي و تخمه ميخورن تو هم برو فوتبالتو بازي كن. البته جلو در. جلو چشم من.

روز خارجي حياط

ياسين: حالا نمي شه درشو باز كنيم ببينيم چيه؟

مادر: برو گفتم

روز خارجي كوچه

مادر: (به سمت همسايه ها مي رود. ننه ايرج و ايرج تنها دم در نشسته اند دارن چايي مي خورن) سلام

ننه ايرج: سلام ننه خوبي؟ چه خبر؟

ايراج: سلام خاله. خسته نباشيد.

مادر: شما هم خسته نباشيد پسرم

ننه ايرج: چه عجب ما شما رو ديديم. كم پيدايي؟ (آروم دم گوشه مادر مي گويد) چي شد؟ فكراتو كردي؟ مرده خوبيه ها نذار از دست بره.

مادر: (يه لبخند ريز مي زند) حالا بذار واسه بعد. صحبت مي كنيم.

(بابا ايرج هم به دم در مي آيد)

مادر: سلام بابا ايرج. حال شما

بابا ايرج: سلام حاج خانوم خوبيد؟ چه خبرا؟

مادر: سلامت باشيد.

ننه ايرج: (يك استكان چايي مي ريزد) بفرما

(هوا كم كم به غروب نزديك مي شود)

روز- خارجي- كوچه

ياسين: (در حال توپ بازي است كه چشمش به يك سكه –پول- مي افتد) مامان

مادر: بله پسرم؟

ياسين: بيا يه لحظه

مادر: دارم صحبت مي كنم

ياسين: واجبه راجع به جريان صبح.

ننه ايرج: صبح چه خبر بوده؟

مادر: هيچي بابا الان مي ام واستون تعريف مي كنم. (به سمت ياسين مي رود)

ياسين: (سكه را به مادرش نشان مي دهد) نگاه مامان. اين سكه مال ايران نيست. روش نوشته فِلس

مادر: خدايا خودت كمك كن. قراره چه اتفاقي بيافته؟ صداشو در نيار تا بيان ببينم كين اينها؟

ياسين: پدرشونو در مي آرم (كسل و بي حوصله به كنار ديوار مي رود. مادر به سمت خانوادهي ايرج مي رود و برق اضطراب در چشمانش مشخص است)

ننه ايرج: چيه؟ چي شده؟ آشفته شدي؟ خبريه...

مادر: نه چيزي نيست.

بابا ايرج: حاج خانوم اگر اتفاقي افتاده خوب بگيد شايد بتونيم كمكتون كنيم.

مادر: (ناگهان زير گريه مي زند و كل ماجرا را تعريف مي كند.) حالا ترسم از اينه كه نكنه سر اين بچه بلایی بيارن.

روز خارجي سركوچه

(پيكان آخرين مدل سفيد رنگ پارك مي كند. ايرج با تعجب سوتي مي كشد.)

ايرج: لامصب

(توجه همه به ماشين جلب مي شود. مردي ميان سال و جواني از آن پياده مي شوند. جوان به سمت ياسين اشاره مي كند. مادر متوجه اشاره جوان مي شود)

مادر: يا فاطمه زهرا. ايرج برو سمت ياسين

ايرج: (نگاهش به ماشين پيكان اخرين مدل دوخته شده و متوجه نگراني مادر نيست)

(دو مرد با هم حرف مي زنند و به سمت ياسين مي آيند. مرد ميانسال ياسين را گرفته و بوسه اي بر سرش مي نهد. مادر دوان دوان به سمت ياسين مي آيد)

مرد: سلام هم شيره

مادر: سلام (به تندي) چي كار دارين (ياسين به پشت خودش هدايت مي كند)

مرد: اومديم دنبال وسايلامون

مادر: كدوم وسايل؟

مرد: وسايلي كه صبح اينجا گذاشته بودند فاميلامون.

مادر: كدوم فاميل؟ من كه شما رو نمي شناسم. نشوني؟ چيزي؟ (خانواده ايرج دور مادر را گرفته و منتظر يك حركت اضافي از سوي مرد هستند)

ناگهان پسر به عربي صحبت مي كند.

پسر: به اونه نشوني كه برامون صبحانه درست كردي. تخم مرغ آوردي. پنير آوردي. حمام كرديم و خواهرم می خواست بره بيرون با لباس معمولي شما بهش مانتو دادي. (مرد همه را ترجمه مي كند. ولي مادر خودش متوجه ماجرا شده و آنها را به داخل خانه هدايت مي كند. ياسين و ايرج هم به دنبالشان)

روز- داخلي خانه

(وسايل را تندتند به داخل ماشين مي برند. در آخر مادر به مرد مي گويد:

مادر: اينها اهل كجا بودند؟

مرد: (با خنده) همين جا.

مادر: نه غير ممكنه اونها همه عرب بودند. ايراني نبودند.

مرد: خوب راستش ...

مادر: بهتره كه راستش رو هم بگي. ما زبونمون چفت و بست داره. اين كارتن رو ببين. (شاي البغدا رو نشون مي ده و مرد حرفي براش نمي اد. تا مرد مي خواد خودشو جمع و جور كنه مادر سكه رو رو مي كنه) و اين فلس عربي رو. حالا چي مي گي؟

مرد: خواهش مي كنم صداش رو در نيار چيزي نگو خواهر. اينها ادم هاي بدبختي هستند. شما هم چيزي ندوني بهتره. ما رو هم فراموش كن.

مادر: (به فكر مي رود) خدا به همراهتون. سلام اون حاج خانومي كه صبح باهاتون بود رو هم برسونين.

روز خارجي كوچه

(پسر جوان سوار ماشين شده ولي مرد نيم خيز داخل ماشين شده و سريع بر مي گردد و دوباره به سمت ياسين مي رود. اين بار با هيجان و انگيزه بيشتر و دستش داخل جيب كتش)

مادر: (با فرياد) ياسين ....

ياسين: (برمي گردد و ناخودآگاه مرد را پشت سرش مي بيند. بي انگيزه سلام مي كند) سلام

مرد: (لبخندي مي زند. همه به سوي اون دو نفر مي دوند.) سلام پسرم دستش را به سر ياسين مي كشد و خم مي شود سرش را مي بوسد و دست ديگر را از داخل جيب كتش در آورده و يك بسته اسكناس – 10000 هزار تومان- به كف دست ياسين مي گذارد... مادر: (تا متوجه پول مي شود سريع ياسين را به داخل خانه هدايت مي كند) برو تو خونه و بيرون هم نيا. (مادر هم پشت سرش بيرون مي روند.)

ننه ايرج: اين همه وسايل تو خونه ي شما چي بود؟

مادر: بعدا براتون مي گم ننه ايرج. فعلا خداحافظ.

روز- داخلي خانه

ياسين: (خوشحال) آخ جون. چقدر پول اين همه پول نديده بودم تا حالا.

مادر: (سردرگم- نمي داند اين تشكر است يا حق السكوت) ياسين بذار ببينم چه خبره دور و برمون. (عصبي و خوشحال) حالا چقدري هست؟ (به فكر مي رود و با خودش مي گويد) اين پولو، اين پولو واسه تشكر داده يا براي حق سكوت؟؟؟؟

روز داخلي اتاق ياسين

(احمد از جايش بلند مي شود و با تعجب مثل جن گرفته ها به ياسين نگاه مي كند. ياسين مي ترسد. با ترس آب دهانش را قورت مي دهد ولي هنوز طعم شوخي در كلامش جاري است)

ياسين: چته؟ مرض گرفته شدي مشك دوغ؟ اين چه طرز نيگا كردنه؟ قيافت باب قندونه.

احمد: اينهايي كه گفتي راست بود؟

ياسين: خوب اره. بالا كه رفتيم راست بود پائين كه اومديم ماست بود.

احمد: (يكي مي زنه تو صورت ياسين) تو مي دوني اون زني كه فارسي صبحت مي كرد كي بود؟

ياسين: (با خنده) من چه مي دونم؟

احمد: ديوونه اون زن عمه ي منه.

ياسين: (با تعجب، خنده ي بلندي مي كند. يه دفعه مكث مي كند) جانم؟

احمد: اون دختري كه با لباس راحتي مي خواست بره بيرون دختر عمه ام بود.

ياسين: (خنده ي دنباله داري مي كند) عمه!!! دختر عمه!!! ديگه چي؟ حتما اون مرده هم بابات بود كه پول رو گذاشت تو دست من؟ اره؟

احمد: نه اون ديگه بابام نبود.

شب- داخلي اتاق ياسين كنار پنجره

(آهي مي كشد) اون عموم بود.

ياسين: (انگار باورش مي شود كه احمد دارد راست مي گويد. خنده اش قطع مي شود و جدي مي شود)

احمد: مي دوني ما چقدر دنبالت مي گشتيم؟

ياسين: دنبال من؟

احمد: آره. عمه ام سپرده بود كه شما رو پيدا كنيم. هميشه مي گفت: پسري به نام ياسين رو برام پيدا كنين. مي خوام مامانشو ببينم. آخه چون ما و داداشام دوستاي زيادي داشتيم به ما سپرده بود.

ياسين: من كه هميشه پيش شما بودم. الان 3 ساله با هم رفت و آمد خانوادگي داريم. 4 تا داداشات و بابات و مامانت و پسر دائيت حيسن و تمام فاميلات منو به اسم و فاميل مي شناسن. خونه مونو بلدن. 60 بار تا حالا من اومدم خونه تون و 300 مرتبه تلفني با هم حرف زديم.

احمد: درسته. ولي نمي دونم چرا هيچ وقت به ذهنمون هم خطور نمي كرد كه تو همون ياسيني هستي كه امانت دار وسايل و زندگي فاميلاي ما باشي.

احمد: (به سمت تلفن مي رود) بذار اين خبر رو بايد به بابام بدم. (در حال شماره گرفتن. ياسين تا مي خواهد بگويد كه صبر كن .... ) بابا سلام.... خوبي؟؟؟؟؟؟ چه خبر؟؟؟؟؟؟ ها؟؟؟؟؟ آره ......... خونه ياسين اينها هستم...... آره به مامان اطلاع داده بودم..... نه نه بابا مي دوني اين ياسين كيه؟ اين همون ياسيني هستش كه عمه هميشه ازش حرف مي زنه و دنبالش مي گرده.......... آره....... الان به صورت اتفاقي متوجه شديم..... جان....... آره.... گوشي گوشي .......... (بابام مي خواد با تو صحبت كنه.)

ياسين: عمو سلام. خوبي؟؟؟؟؟ چه خبرا؟؟؟؟ آره ظاهره اينجوريه...... نمي دونم والله من خودمم هم موندم تو اين قضيه........ ما قرار بود فردا پس فردا بريم...... آره. بريم بوشهر زندگي كنيم...... ظاهرا خاله گفته فردا بيايم خونه شما...... من مي آم خدمتون ولي اگر اجازه بدين به همراه مامان مي آيم و ظهر مي مونيم..... آره... خوب خداحافظ شما.

احمد: (مشتي به بازوي ياسين مي زند) اهههههه پسر مي دوني ما چقدر دنبال تو مي گشتيم؟ (يواش يواش با تعريف خاطرات به خواب مي رن)

روز داخلي اتاق ياسين

ياسين: احمد. احمد. (با لگد به پاي احمد مي زند) پاشو پاشو. صبح شده كلي كار داريم. پاشو

احمد: (از جاش بلند مي شود و سمت تلفن مي رود. شماره مي گيرد) الو سلام مامان خوبي؟؟؟؟؟ آره...... نه درست شنيدي........ همون ياسينه........ باشه ما الان مي آئيم. (رو به ياسين) زود باش آماده شو بايد بريم خونه ما.

ياسين: نه احمد صبر كن. فكر كنم اگر صبر كنيم مامانم بياد بهتره.

احمد: اما تو ديشب به بابا قول دادي.

ياسين: درسته. ولي بهش زنگ مي زنيم و مي گيم فردا ظهر براي ناهار مي ريم خونه تون. فكر كنم اينجوري بهتر باشه. مامانم هم امشب از بوشهر مي رسه.

احمد: باشه. هر جور راحتي. در نري يه دفعه سر از بوشهر در بياري.

ياسين: نه بابا حتما مي آئيم طرفتون. ديگه قول داديم. مامانت بنده خدا می خواد ناهار درست كنه بابا.

احمد: پس من مي رم. كار نداري؟

ياسين: خوب صبحانه بخور.

احمد: نه ديگه دير شده. بايد برم. خداحافظ.

روز خارجي حياط

(احمد در حال بيرون بردن ماشين)

شب خارجي حياط

(مامان ياسين قفل در را باز مي كند و وارد مي شود)

شب داخلي اتاق

(ياسين در حال تماشاي تلويزيون است)

مادر: ياسين؟

ياسين: (از جايش بلند مي شود و به طرف مامان مي رود. هنوز مامان رو مبل ننشسته تمام ماجرا شب قبل را براش تعريف مي كند و مادرش هم خوشحال از اين قضيه است. البته در تمام طول تعاريف ياسين رو نمي شنويم و فقط بازي در سكوت مي بينيم) قرار شده فردا ناهار بريم خونه شون. (مامان بدون هيچ مخالفتي قبول مي كند)

مادر: ولي كاش صبر مي كرديم تا داداشت هم بياد.

ياسين: زشته مامان. قرار بود ديروز برم خونه شون به خاطر اينكه شما بيائيد گفتم فردا. الان هم اگر به خاطر داداش عقب بيافته خيلي بد مي شه. حالا بريم بعدش يه وقت ديگه با داداش هم مي ريم خونه شون. تازه اون زماني كه عمه ي احمد اومد داداش كه پيش ما زندگي نمي كرد. اگر يادت باشه عمو اومده بود ايران و اونو با خودش برده بود و پيش عمه اينها زندگي مي كرد.

مادر: (با افسوس) آره دقيقا يادمه. ما و داداشت از هم حسابي دور شديم.

ياسين: اشكال نداره مامان مهم اينه كه الان ديگه تو بوشهر همه با هم زندگي مي كنيم. هم من و هم داداش هر دومون بزرگ شديم و در كنار شما هستيم.

مادر: اين فقط عمر منه كه يواش يواش داره به آخر مي رسه. (آروم اشك از چشمانش سرازير مي شود)

ياسين: اههههههههه اين چه حرفيه مي زني مامان. ان شاء الله 120 سال عمر كني و سايه ات بالا سرمون باشه.

(مادر اشكهايش را پاك مي كند براي عوض كردن لباسهايش و به اتاق مي رود.)

روز خارجي حياط

ياسين: (در حال پوشيدن كفش هايش) مامان زود باش بابا دير شد.

مادر: بابا اومدم. خدا نكنه كه بخواي بري خونه اين احمد اينها. همه ي دنيا رو ديوونه مي کنی. حالا خوبه كه هميشه همديگه رو مي بينيد. وگرنه....

ياسين: خوب زشته مامان تازه امروز عمه اش اينها هم هستن. راستي مامان به نظرت عمهي احمد الان خيلي پیر شده؟

مادر: نمي دونم مامان. شايد اينطور باشه. مگه من پیر نشدم؟

ياسين: نه بابا شما تازه اول جووني تونه. (می خندند.)

روز- خارجي تاكسي

ياسين: (به سمت خانه ي احمد) مامان به نظرت شيريني بخريم؟

مادر: آره مامان بخر

ياسين: آقا اگر مي شه كنار يه قنادي بايستيد لطفا.

روز- خارجي داخل كوچه

مادر: در خونه شون كدومه ؟

ياسين: اون يكي. من جلوتر مي رم در مي زنم. شما زود بيا

مادر: باشه. عجله نكن مامان

روز خارجي جلو درب خانه

(ياسين در حال در زدن)

صادق: (برادر ديگه ي احمد) كيه؟

ياسين: منم ياسين

صادق: اومدم

(با باز كردن در مادر ياسين هم به دم در مي رسد)

ياسين: سلام. چطوري صادق؟ خوبي؟

صادق: سلام. ممنون شما خوبي؟ سلام خاله. خوبي شما؟

مادر: سلام عزيزم. چه خبرا؟ مامان اينها خونه ان؟

صادق: آره بفرمائيد تو. مامان! بابا!

روز داخلي اتاق پذيرايي

ياسين: ياالله

باباي احمد: بفرمائيد بفرمائيد. خيلي خوش آمديد (با ياسين روبوسي مي كند)

مامان احمد: (وارد مي شود) به به به صفا آوردين. خيلي خيلي خوش اومدين. چه عجب حاج خانوم. پارسال دوست امسال آشنا. ياسين مي گه مي خواهيد بريد از اين شهر؟

مادر: آره ديگه. بايد بريم.

مامان احمد: خوب بريد. اما بي خبر؟

مادر: چه عرض كنم؟ يه دفعه اي شد.

بابا احمد: (به زبان عربي) صادق بابا يه زنگ بزن عمه ات بياد.

صادق: (به سمت تلفن مي رود) باشه

ياسين: محمد و احمد كجان؟

باباي احمد: محمد كه نيستش. احمد هم الان مي آد. محمود و صادق هم كه همين جان.

محمود: (وارد مي شود) سلام

ياسين: (بلند مي شود و روبوسي مي كند) سلام خوبي؟

مادر: سلام پسرم خوبي؟ ماشاء الله چه بزرگ شدي؟

رضا: (برادر كوچك احمد از پشت ديوار نگاه مي كند)

مامان احمد: رضا ماماني بيا اينجا

رضا: (با اشاره ابرو مي گويد كه نمي آيد)

صادق: عمه سلام. خوبي؟؟؟ آره.... اينجا هستن..... خيلي خوب باشه. منتظريم. (رو به بابا) عمه داره مي آد.

مامان احمد: محمود مامان برو ميوه ها رو از يخچال بيار. پيش دستيو چاقو هم تو آشپزخونه است. آماده گذاشتم.

محمود: باشه (به سمت آشپزخونه مي رود و با ميوه ها برمي گردد)

(همگي در حال خوردن ميوه. مادر و مامان احمد يه طرف ديگه در حال صحبت هستند و ياسين و باباي احمد و محمود و صادق هم يه طرف ديگه. صداي در مي آيد)

باباي احمد: فكر كنم خواهرمه. صادق بابا برو در رو باز كن

صادق: باشه (به سمت در مي رود و در را باز مي كند) ها چطوري؟

احمد: اومدن؟

صادق: اره تو اتاق هستن

مامان احمد: ها احمده

ياسين: خيلي خوب. خوب شد.

احمد: (وارد مي شود) سلام به همگي. سلام خاله. خوبي؟

مادر: سلام. خوبي احمد جان؟

ياسين: سلام چطوري؟ خوبي؟ (آرام تو گوش احمد) عمه ات كجاست؟ (احمد خنده اي مي كند. دوباره صداي در مي آيد.)

صادق: اين دفعه ديگه عمه است. (به سمت در مي رود و در را باز مي كند.)

(مادر و ياسين بي صبرانه منتظرند كه عمه وارد شود. با ورود عمه و ديدن مادر هر دو زير گريه مي زنن و ياد خاطرات مي افتند)

احمد: عمه؟

عمه: جان عمه؟

احمد: ياسين

عمه به سمت ياسين آمده كه سر او را ببوسد كه صحنه تاريك مي شود. در سكوت و تاريكي مادر احمد مي گويد:

مامان احمد: ياسين مي دوني اون كيف هايي كه تو خونه تون بود چي بودند؟

ياسين: والا ما كه همش به اسم بمب و اين چيزها مامان رو مي ترسونديم.

مامان احمد: (خنده اي مي كند) نه اونها همش پول بود.

ياسين: (با تعجب) پول؟

مامان احمد: آره پولهايي كه از فروش خانه و ماشين و تمامي وسايلشون از عراق با خودشون آورده بودند.

ياسين: خوب چرا اومدن ايران؟

مامان احمد: شوهرِ مرحوم عمه خانم تاجر ايراني بود كه قبل از جنگ به اونجا رفته بودند و وقتي جنگ مي شه مرزها بسته مي شه و مجبور به ماندن مي شن و بعد به عنوان سرباز اجباري در دولت عراق بر عليه ايران به جبهه مي ره، ولي به قول خودش كسي رو نكشته و هميشه منتظر بودند مرزها باز بشه تا بتونن به كشورشون برگردند. پايان

هرگونه استفاده بدون مجوز کتبی از سوی نویسنده ممنوع می باشد. شماره های تماس و تلگرام 09387218998-09179703235

برچسب: نویسنده: لیلا کریمی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 2:50

صفحه بندی